
پدرم درختها را میشناسدبچه که بودم به جنگل میرفتیمو پدر برای دوشيدنِ گاوهابه سُراغِ درختهایِ شيرده میرفتپایِ درختی بلنددست در دستهایش میگذاشتلحظهی بالارفتنشخدا پایین میآمدتا پدرم را در آغوش بکشدتا دستهایِ درخت رها نشوندو… پدر، روزیِ حلال را از بالایِ درختِ سر به فلككشيده میچیدپايش كه به زمين میرسید، قلبم برمیگشت پدرم، خود درخت استتكيده اما محکمشاخههایش سبزو ریشهاش عمیق… در سينهی من درختهایی سبز شدندكه با پدرم سخن میگویندآری، پدرم زبان درختها را بلد است.حسن عباسیدلنوشته بخوانید...
ادامه مطلب
کاش بودی تا اندازه ی یک اقیانوسسیراب نگاهت می شدمو تا بیکرانه هادل به دريا می زدیم و یک دل سیرعاشقی می کردیم #حسن عباسی...
ادامه مطلب
او پاییز پارسال رفتو باران رابرایم جا گذاشتکاش دلش را جا گذاشته بود...!#یهویی #حسن_عباسی...
ادامه مطلب