1 درختها را میشناسد
بچه که بودم
به جنگل میرفتیم
و پدر برای دوشيدنِ گاوها
به سُراغِ درختهایِ شيرده میرفت
پایِ درختی بلند
دست در دستهایش میگذاشت
لحظهی بالارفتنش
خدا پایین میآمد
تا پدرم را در آغوش بکشد
تا دستهایِ درخت رها نشوند
و…
پدر، روزیِ حلال را
از بالایِ درختِ سر به فلككشيده میچید
پايش كه به زمين میرسید،
قلبم برمیگشت
پدرم، خود درخت است
تكيده اما محکم
شاخههایش سبز
و ریشهاش عمیق…
در سينهی من درختهایی سبز شدند
كه با پدرم سخن میگویند
آری، پدرم زبان درختها را بلد است.
حسن عباسی
دلنوشته
برچسب:
نویسنده: بردیا کوهی